✿✿کلبه مهربونی✿✿
ای جوان و این است روزگار مادرم توتنها ستارهای هستی که درروزوشب میدرخشی. ای ستارهی زندگیم، تو را با تمام وجود دوست
دارم. آن
گاه که با توام
سلام باران
با آنکه
زاده ابری سیاه و دلتنگ هستی
اما چه
با طراوت و روح انگیزی!
با
دیدنت فهمیدم میتوان از
دل
سیاهی سفیدی نیز طلوع کند
همانطور
که از شب روز زاده میشود
پس
ایمان دارم از دل این دلتنگیهای
امروزم
نظارهگر فردایی روشن خواهم بود خدا می داند، ولی ...
آن روزکه آخرین زنگ دنیا می خورد دیگرنه می شود تقلب کرد
ونه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان
مدرسه هم کوچکتر بود!
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی
کنیم
و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است در سرزمین من زنی از جنس آه نیست این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست راندند مردم از دل پر کینه، عشق را گفتند: جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق، چه دنیای مضحکیست شطرنج، مسخرهست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است که در عصر احتمال گاهی میان پنجرهها هست و گاه نیست افسرده میشوی اگر ای دوست، حس کنی جز میلههای سرد قفس تکیهگاه نیست در عشق آن که یکسره دل باخت، بُرده است در این قمار، صحبتی از اشتباه نیست فردا که گسترند، ترازوی داد را، آنجا که کوه بیشتر از پر کاه نیست، سوادبه روسپید و سیاووش روسفید در رستخیز عشق، کسی روسیاه نیست
ولی آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد
دیگر نه می شود تقلب کرد و نه میشود سر کسی را کلاه گذاشت.
همیشه در یاد منی، آسمان به آسمان، کوچه به کوچه ، رویا به رویا ، هر جایی که مینگرم با منی، اما... دلم برایت تنگ می شود!!! تک وتنهام ای غریبه ٬توی سرمای زمستون
نا امید و بی ستاره٬ توی غربت خیابون
دل از آدمها بریدم٬ من میرم تا ته دنیا
واسه من فرقی نداره٬ که چه رنگی باشه فردا
انگاری این ابر گریون٬ جای چشم من می باره
خبر شکستنم رو٬ قاصدک یه روز میاره
همه ی نداشته هامو٬ قیمت دل می فروشم
راهی جاده ها میشم٬ با یه گیتار روی دوشم
همه ی آرزوهامو ٬روی طاقچه جا گذاشتم
توی آسمون دنیا٬ من ستاره ای نداشتم
وقتی دیروز زن کولی٬ طالع شوم منو خوند
با خودم گفتم که بسته٬ دیگه اینجا نباید موند
واسه رفتن گرچه دیره٬ ولی موندن هم محاله
واسه من که بی ستارم٬ عاشقی خواب و خیاله
می دونم مقصدم امشب٬ سمت آسمون و نوره
جایی که دستهام همیشه٬ از همه آدمها دوره
اشکهاتو پاک کن ستاره ٬غصه خوردن دیگه بسته
من اسیرم ٬دل اسیره٬ تو چرا دلت شکسته؟ همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....
وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه. مثل وقت هایی که ... زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه.... امروز تمام چیزها و آدمهای دور و برت رو خوب ببین... درکوره راه های تخیّل ازکوی تومی گذرم ازکنار پنجره ی توازآنجا که خورشید همیشگی است مهتاب جاودانه وشب درپشت ُبرج های نور،درزنجیر آنجا که گرمایش گرمی عشق است با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم شاید که برویم گشاده شود شاید که شبی دیگر میهمان توباشم توسکوت تنهایی مرا شکستی توواژه ی دوستت دارم رادوباره دراشعارمن گنجاندی تواین شقایق پژمرده را با چشمه ی محبّت خود آبیاری کردی ودوباره آه زندگی زیباست آرامش نگاه تولحظه ها را پرمی کند با تومن دیروزها رابه قعرفراموشی می سپارم وفردا ها را به آغوش می پذیرم ای شهر زندگی با من باش وبگذار که بودن را لمس کنم آری نگاه تو هم چو دریای طوفان زده مرا به کام می کشد وهربوسه ات شهابی ست درآسمان عشق من با من باش ای عزیزترینم وبگذار که بودن را دوباره احساس کنم گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند بر آن ها که می هراسند بسیار تند بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست بیا تا قدر یکدیگر بدانیم بیا اولاد آدم را از این پس آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ،همیشه عاشق و یارهمیم آرام باش عشق من ،تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی بیا درآغوشم ،جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت خیره به چشمان تو، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تودستم درون دستهایت،یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره ازگرمای دستان لطیف تومحکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد همین آغوش مهربانت چه گرمایی دارد تنت عشق من ،رها نمیکنم تورا تا همیشه باشی درکنار قلب من قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود.... درآغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛ 






شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده
را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام
اما...
اين تنها يك جمله نيست !
دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !
همين جمله كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار
از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضورتوزندگي
برايم بي معناست
بي تو دنياي من به سردي مي گرايد وچشمانم بي فروغ ميگردد !
دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست
و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را
تنها لايق تو مي دانم .
دوستت دارم


زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛
روزی همه فضابل وتباهی ها دورهم جمع شدند خسته تروکسل ترازهمیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....
وازآنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برودهمه قبول
شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود رابه شاخ ماه آویزان کرد؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
ودیوانگی مشغول شمردن بود.هفتاد ونه...هشتاد...هشتاد ویک...
همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود ونمیتوانست
درهمین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود ولطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس درمرکززمین؛ یکی یکی همه راپیدا کرد جزعشق.
پشت بوته گل رز است.
شاخه ها به چشمان عشق فرورفته بودند واونمی توانست جایی راببیند.
اوکورشده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تورادرمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛
واینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
ودیوانگی همواره در کنار اوست.


آدمی ،تنها آنچه را که می دهد ،باز می ستاند .

وآن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد،




آنروز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش ، از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.
آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جز خوبها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد
زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد.
خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم و بدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست. 








بدون شهوت،
به حیوان ها شهوت داد
بدون شعور
و به انسان
هر دو را،
انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند
از فرشته ها بالاتر است،
و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند
از حیوان.....پـسـت تر!!!

ندانستیم اگر، از سر بدانیم
همان اعضای یک پیکر بدانیم
نه اینکه دیگران را بدترین عضو
و خود را کاملاً جیگر بدانیم
نه اینکه خلق را در آفرینش
مس و خود را فقط گوهر بدانیم
چرا خود را قشنگ و دیگران را
شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟
چرا در بین کلّ خواستگاران
فقط خر پول را شوهر بدانیم
و اموال پدر زن را چرا از
صفات خوب یک همسر بدانیم
درست است اینکه خود را فیلسوف و
خلایق را تماماً خر بدانیم؟
چرا هر صحبتی را زرت و پرت و
کلام خویش را محشر بدانیم
چرا در هر هنر یا حرفه، خود را
وجودی کاملاً برتر بدانیم
بس است اینقدر هی فیس و افاده
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

بگذارلبهایت را بر روی لبانم ،حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من وتووقلب مهربانت

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...


| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |




