تبليغاتX
✿✿کلبه مهربونی✿✿


✿✿کلبه مهربونی✿✿



ای جوان 


حرمت دست های پینه بسته ام را نگه دار 


روزی همین دست ها نان آور خانه ای

 

و در دست های معشوقی بوده است


و این است روزگار





نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت توسط پریسا| |




مادرم


توتنها ستاره‌ای هستی که درروزوشب می‌درخشی.


ای ستاره‌ی زندگیم، تو را با تمام وجود دوست دارم.


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط پریسا| |




پروردگارا..
بر من نظر كن..

اما نه به اندازه ي ارزش ولياقتم زيرا ازآن بي بهره ام..

بلكه به اندازه ي عشقم، به اندازه ي اشتياقم،


به اندازه ي نيازم


نه نياز به آسايش

نياز به رسيدن...

توجهم كن و فراموشم مكن

نه به اندازه ي عشق ونيازم ،زيرا بسيار ناچيز است

بلكه به اندازه ي كرامت ورحمتت


ياريم كن..

نه به اندازه ي استحقاقم،بلكه به اندازه ي مهرورافتت

اي بخشاينده ي گناهان

نبخشاي خطاي كوچكم را

زيرا بخشايشت گستاخم مي كند




وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررا مي دهد.


عذابم ده و مجازاتم كن



بسيار بيشتر از گناهم

اما بسيار كمتر ازخشمت

زيرا هنگام خشم رها مي كني مرا تانابود شوم..

وهنگام خرسندي با مهرباني مجازات مي كني



مرا كه تا فرصتي باقيست برگردم

تنبيه تورا بخششت مي دانم وآن را بسياردوست مي دارم..

صبر ده مرا....بيشتراز دردم

و درد ده مرا....كمتر از صبرم

آنقدربرصبر من بيفزاي تا غلبه كند برهردردي..

آنگونه كه حتي دردشوارترين لحظات قلبم آرام

وخشنود باشد

خشنود باش از من با آن كه مستحق خشمم


آمين يا رب العالمين...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط پریسا| |



آن گاه که با توام


چوگلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا میکند

آن گاه که با توام

چون امواج دریا هستم

که توفنده و سر کش بر ساحل میکوبند .

آن گاه که با توام

گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.

این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است .

شاید واژه ی عشق را ساخته اند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که عاشقتم عاشقتم عاشقتم

وقتي مي گويم دوستت دارم


شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام

و جمله اي را بيان كرده ام

اما...

اين تنها يك جمله نيست !

دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !

همين جمله كوتاه !

آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !

دوستت دارم يعني بي حضورتوزندگي برايم بي معناست


بي تو دنياي من به سردي مي گرايد وچشمانم بي فروغ ميگردد !

دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .

دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط پریسا| |






سلام باران


با آنکه زاده ابری سیاه و دلتنگ هستی


اما چه با طراوت و روح انگیزی!


با دیدنت فهمیدم می‌توان از


دل سیاهی سفیدی نیز طلوع کند


همانطور که از شب روز زاده می‌شود


پس ایمان دارم از دل این دلتنگی‌های امروزم


نظاره‌گر فردایی روشن خواهم بود



نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط پریسا| |
 


زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛
 
فضیلت ها وتباهی ها درهمه جا شناوربودند.

 
آنها ازبیکاری خسته وکسل شده بودند.
 

روزی همه فضابل وتباهی ها دورهم جمع شدند خسته تروکسل ترازهمیشه.
 

ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

 
مثلا" قایم باشک؛همه ازاین پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورا"
 

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....


وازآنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برودهمه قبول

 
 
کردنداوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.
 
دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست وشروع کرد به
 

شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
 

لطافت خود رابه شاخ ماه آویزان کرد؛

 
خیانت داخل انبوهی اززباله پنهان شد؛
 
اصالت درمیان ابرها مخفی گشت؛

 
هوس به مرکززمین رفت؛
 
دروغ گفت زیرسنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
 

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
 

ودیوانگی مشغول شمردن بود.هفتاد ونه...هشتاد...هشتاد ویک...
 

همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره مردد بود ونمیتوانست

 
تصمیم بگیرد.
 
 
وجای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
 

درهمین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

 
نود وینج ...نود وشش...نود وهفت... هنگامیکه دیوانگی به صدرسید,
 
 
عشق پرید ودربوته گل رز پنهان شد.
 

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
 

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی
 

پنهان شود ولطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
 

دروغ ته چاه؛ هوس درمرکززمین؛ یکی یکی همه راپیدا کرد جزعشق.

 
 
اوازیافتن عشق ناامید شده بود.

 
حسادت درگوشهایش زمزمه کرد؛ توفقط باید عشق راپیدا کنی واو
 

پشت بوته گل رز است.

 
دیوانگی شاخه چنگک مانندی راازدرخت کند وبا شدت وهیجان زیاد

 
ان را دربوته گل رزفرو کرد. ودوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد.
 
 
عشق ازپشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

 
بود وازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
 

شاخه ها به چشمان عشق فرورفته بودند واونمی توانست جایی راببیند.
 

اوکورشده بود.
 

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تورادرمانکنم.»
 

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛
 
 
راهنمای من شو.»
 

واینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
 

ودیوانگی همواره در کنار اوست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت توسط پریسا| |






آدمی ،تنها آنچه را که می دهد ،باز می ستاند .
 
بازیِ زندگی،بازیِ بومرنگ ها ست.
 
وپنداروکرداروگفتارانسان دیریا زود
 
با دقتّی حیرت انگیز،به خودِاوباز میگردد .
 
این " قانونِ کارما " است ،
 
و کارما یعنی بازگشت .
 
آنچه آدمی بکارد ،
 
همان را دروخواهد کرد.
هرگاه بدانیم که هرآنچه بفرستیم ،
 
به خودمان بازمیگردد ،
 
تازه آنگاه شروع می کنیم به ترسیدن از 
 
 
بومرنگ های خودمان !

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت توسط پریسا| |





خدا می داند، ولی ...


آن روزکه آخرین زنگ دنیا می خورد دیگرنه می شود تقلب کرد


ونه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت


آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه


امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!


وآن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود


سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد


خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد،


روی تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند



خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح


آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم


خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم


و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم


و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست


چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است 


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط پریسا| |





در سرزمین من زنی از جنس آه نیست



این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست


این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق


دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست


راندند مردم از دل پر کینه، عشق را


گفتند: جای مست در این خانقاه نیست


دنیا بدون عشق، چه دنیای مضحکی‌ست


شطرنج، مسخره‌ست زمانی که شاه نیست


زن یک پرنده است که در عصر احتمال


گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست


افسرده می‌شوی اگر ای دوست، حس کنی


جز میله‌های سرد قفس تکیه‌گاه نیست


در عشق آن که یکسره دل باخت، بُرده است


در این قمار، صحبتی از اشتباه نیست


فردا که گسترند، ترازوی داد را،


آن‌جا که کوه بیشتر از پر کاه نیست،


سوادبه روسپید و سیاووش روسفید


در رستخیز عشق، کسی روسیاه نیست



نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت توسط پریسا| |





ولی آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد


دیگر نه می شود تقلب کرد و نه میشود سر کسی را کلاه گذاشت.


آنروز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش ، از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.



آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود


سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.



خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد


روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جز خوبها بنویسند.



خدا کند حواسمان بوده باشد


زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد.



خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم و بدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.


نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت توسط پریسا| |




تو


همیشه در یاد منی،


آسمان به آسمان،


کوچه به کوچه ،


رویا به رویا ،


هر جایی که مینگرم با منی، اما...


دلم برایت تنگ می شود!!!


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت توسط پریسا| |





تک وتنهام ای غریبه ٬توی سرمای زمستون


نا امید و بی ستاره٬ توی غربت خیابون


دل از آدمها بریدم٬ من میرم تا ته دنیا


واسه من فرقی نداره٬ که چه رنگی باشه فردا


انگاری این ابر گریون٬ جای چشم من می باره


خبر شکستنم رو٬ قاصدک یه روز میاره


همه ی نداشته هامو٬ قیمت دل می فروشم


راهی جاده ها میشم٬ با یه گیتار روی دوشم


همه ی آرزوهامو ٬روی طاقچه جا گذاشتم


توی آسمون دنیا٬ من ستاره ای نداشتم


وقتی دیروز زن کولی٬ طالع شوم منو خوند


با خودم گفتم که بسته٬ دیگه اینجا نباید موند


واسه رفتن گرچه دیره٬ ولی موندن هم محاله


واسه من که بی ستارم٬ عاشقی خواب و خیاله


می دونم مقصدم امشب٬ سمت آسمون و نوره


جایی که دستهام همیشه٬ از همه آدمها دوره


اشکهاتو پاک کن ستاره ٬غصه خوردن دیگه بسته


من اسیرم ٬دل اسیره٬ تو چرا دلت شکسته؟


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت توسط پریسا| |


همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....


وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.


 مثل وقت هایی که ...


 زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه


یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه


خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه


یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه


یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه


پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه


   نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده


هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....


امروز تمام چیزها و آدمهای دور و برت رو خوب ببین...


زندگی خیلی طولانی نیست
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت توسط پریسا| |




درکوره راه های تخیّل ازکوی تومی گذرم

ازکنار پنجره ی توازآنجا که خورشید همیشگی است

مهتاب جاودانه

وشب درپشت ُبرج های نور،درزنجیر

آنجا که گرمایش گرمی عشق است با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم

شاید که برویم گشاده شود شاید که شبی دیگر میهمان توباشم

توسکوت تنهایی مرا شکستی

توواژه ی دوستت دارم رادوباره دراشعارمن گنجاندی

تواین شقایق پژمرده را با چشمه ی محبّت خود آبیاری کردی

ودوباره آه

زندگی زیباست

آرامش نگاه تولحظه ها را پرمی کند

با تومن دیروزها رابه قعرفراموشی می سپارم وفردا ها را به آغوش می پذیرم

ای شهر زندگی با من باش وبگذار که بودن را لمس کنم

آری نگاه تو هم چو دریای طوفان زده مرا به کام می کشد

وهربوسه ات شهابی ست درآسمان عشق من

با من باش ای عزیزترینم وبگذار که بودن را دوباره احساس کنم



نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |

 

 

 

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند

 

بر آن ها که می هراسند بسیار تند

 

 بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی

 

 و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است

 

 اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |

 

 

خدا به فرشته ها شعور داد


بدون شهوت،



به حیوان ها شهوت داد


بدون شعور



و به انسان


هر دو را،



انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند


از فرشته ها بالاتر است،



و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند


از حیوان.....پـسـت تر!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |

 

 

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم


ندانستیم اگر، از سر بدانیم

بیا اولاد آدم را از این پس


همان اعضای یک پیکر بدانیم



نه اینکه دیگران را بدترین عضو


و خود را کاملاً جیگر بدانیم



نه اینکه خلق را در آفرینش


مس و خود را فقط گوهر بدانیم



چرا خود را قشنگ و دیگران را


شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟



چرا در بین کلّ خواستگاران


فقط خر پول را شوهر بدانیم



و اموال پدر زن را چرا از


صفات خوب یک همسر بدانیم



درست است اینکه خود را فیلسوف و


خلایق را تماماً خر بدانیم؟



چرا هر صحبتی را زرت و پرت و


کلام خویش را محشر بدانیم



چرا در هر هنر یا حرفه، خود را


وجودی کاملاً برتر بدانیم



بس است اینقدر هی فیس و افاده


بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |

 

 

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ،همیشه عاشق و یارهمیم

آرام باش عشق من ،تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی

بیا درآغوشم ،جایی که همیشه آرزویش را داشتی ،

جایی که برایت سرچشمه آرامش است

آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت


بگذارلبهایت را بر روی لبانم ،حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من وتووقلب مهربانت

خیره به چشمان تو، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه

 زیبای تودستم درون دستهایت،یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره ازگرمای

دستان لطیف تومحکم فشرده ام تو را در آغوشم ،

آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد

همین آغوش مهربانت چه گرمایی دارد تنت عشق من ،رها نمیکنم تورا تا همیشه باشی

درکنار قلب من قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ،

هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است

آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم

همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم

یک رویای شیرین بود....

درآغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم

در چه حالی ام تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ،

دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود

گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت

عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته

عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده

عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه

خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |

 

 

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛


بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !


بعد از چند روز به دوستی


بعد از چند ماه به همکاری


بعد از چند سال به همسایه ای ...


اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !


دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.


او که یگانه است و شایسته ...

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |
 
 
فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
 
سجاده‌ی زردوز که محرابِ دعا نیست
 
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
 
اندیشه سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست?
 
از شدت اخلاص من عالَم شده حیران
 
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
 
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
 
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
 
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
 
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
 
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
 
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
 
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
 
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
 
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
 
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
 
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
 
گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!
 
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
 
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
 
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
 
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست
 

 

 


نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت توسط پریسا| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت